باید گاهی وقتها صبور باشی... باید حرف هایش را بشنوی و فکر کنی... باید با خودت رو راست باشی... باید با او حتی روراست باشی... گاهی باید شهامت به خرج بدهی بنشینی روبرویش و همه ی حرفهایت را بزنی!! و فکر کنی شاید دیگر فرصتی برای گفتن حرفهایت نباشد!! باید بترسی از اینکه عکس العملش در مقابل حرفهایت چیست!!
و انگاه وقتی همه ی این لحظه ها را طی کردی مطمئن باشی خدایی در این نزدیکی است که هوایت را دارد!! بسپاری همه چیز را به دستان مهربانش و نظاره کنی بازی زندگی را!! انوقت است که معجزه اتفاق می افتد!!
اگر باور کنی معجزه هست مطمئن باش اتفاق می افتد!! مثل یک تماس ساده! مثل یک راه رفتن از خانه تا مرکز شهر! مثل نشستن در شلوغی یک کافه و بی خیال ادمها شدن! مثل کنار کسی نشستن که مدتها ذهن تو را درگیر خود کرده! مثل شنیدن تپش های قلبش! مثل شنیدن تپش های قلب خودت حتی!! معجزه اتفاق می افتد به شیرینی یک بوسه در شلوغی یک کافه میان ادمها! فقط ایمان داشته باش که اتفاق می افتد!!
چقدر خوب به یادم اوردی زن هستم زنی که گاهی دلش فقط در هوای تو بال و پر می زند!
این روزها وقتی می نشینی و لبخند زنان من را نگاه میکنی عجیب احساس میکنم چقدرچای دم کردن را دوست دارم!! چقدر دوست دارم تند تند چای بریزم در ان لیوان شیشه ای مخصوصت و داغ داغ برایت بیاورم!!
این روزها حتی اویزان کردن کاپشنت را هم خیلی دوست دارم... وقتی درش می اوری و در دستان من قرارش میدهی وقتی فاصله اشپزخانه تا اتاق را طی می کنم و عطرت تمام روحم را پر میکند....
این روزها تک تک لحظه های نشستن تو در اشپزخانه مان را دوست دارم... صدای خنده هایت را... شیطنت کردن هایت را... حرف زدن های یک بندت را...
این روزها اصلا زندگی خلاصه شده بین انتظار دیدنت که کش دار و شیرین می گذرد...
لحظه های دیدنت که تند و سریع می گذرد و لحظه ی بعد از خداحافظی ات که بغضی ناخداگاه را مهمان پلک هایم می کند...
این روزها من خیلی دلم می خواهد بنویسم از حال و هوای عید... از حال و هوای این روزها که در خانه مان نیستم... از بهاری که در غربت حال و هوایش کم رنگ شده....
اما در عوض ساعتها می نشینم و بدون انکه کلمه ای بنویسم فکر می کنم... به بهاری که ارام ارم مهمان روح و دلم شده... به این شهر دور از خانه که با وجود تو دوست داشتنی شده.... به لحظه لحظه های این نوروز که می شود کنار تو طی شود... به 4 شنبه سوری که کنار تو سرخ تر از همه ی سالها گذشت... به شور و حال سبزه سبز کردن به امید دیدن برق چشمانت... به خرید شیرینی های مخصوص عید فقط و فقط به خاطر وجود تو حتی اگر شیرینی دوست نداشته یاشی!! به اماده کردن وسایل سفره هفت سین به امید اینکه سال در کنار تو نو شود....
این روزها ساعتها به این فکر می کنم که اصلا دوست ندارم در خانه بودم!! که خوشحالم که نوروز امسال کنار تو طی می شود...
این روزها دوست دارم ساعتها به این فکر کنم که خدا چقدر با مهربانی دعای سال تحویل گذشته من را شنید... که چطور تو را مهمان دلم کرد... که چطور شنید حول حالنای من را در سال 90.... که چه نیکو احسن کرد حال من را...
این روزها ... روزهای پایانی سال من عمیق خوشحالم چه اهمیت دارد اگر حتی خودت هم نمی دانی کجای دل من نشسته ای!! چه اهمیت دارد حرفهای دو پهلویت!! چه اهمیت دارد اصلا حرفهای اطرافیان!!! این روزها... اصلا به کسی چه مربوط من این قدر سبک روح شده ام!! من این روزها روزهای اخری سال 90 را دوست دارم... احساس می کنم خدا هیچوقت به این اندازه به قلبم نزدیک نبوده....
این روزها بجای نوشتن من فقط لبخند زدن را دوست دارم...
من ایمان دارم خدایی که تو را مهمان قلب و روح من کرد برای روزهای سال اینده هم بهترین را برای من رقم خواهد زد... حتی اگر همه مردم نخواهند او همیشه بهترین را می خواهد برای من!! روزهای پایانی سال 90 دور از خانواده من روزهای شیرینی دارم!! شاید برای همین است که وقتی در چهره تو با ان لبخند دوست داشتنی ات می نگرم ارام زیر لب خدا را شکر میکنم برای این همه احساس دوست داشتن!! این روزها تازه می فهمم فروغ چی می گوید:
اری اغاز دوست داشتن است...
گرچه پایان راه نا پیداست...
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
این روزها قلمی دارم پر از حرف برای نوشتن... ذهنی دارم پر از حال و حوای نوشتن... قلبی دارم بی قرار برای نوشتن... و حرفهایی در سینه.... نمی دانم اما چرا این نوشته ها روی کاغذ نیامده بخار می شوند... نمی دانم چرا به جای نوشتن دوست دارم دستانم را ساعتها پشت سرم بگذارم و فکر کنم و لبخند بزنم... ای روزها پرم از نوشتن... بدون کلامی نوشته شده!
این روها دوست دارم بنویسم... تند تند و پشت سر هم... شاید تخلیه شود روحم از تمام باری که تنهایی به دوش میکشد... اما دروغ چرا؟ این روزها
بیشتر از نوشتن روز کاغذ و نوشتن در هر صفحه مجازی دوست دارم فقط دستانم را
پشت سرم قلاب کنم... موسیقی ملایمی گوش بدهم و در جایی بین حرارت شمع های روشن و بخار چای پشت پنجره ام گم شوم... دوست دارم دستانم را حلقه کنم بین موهای وحشی شده ام و در اسمان سفید برفی بیرون پنجره غرق شوم... انقدر که هیچ کس حتی خودم نتوانم خودم را پیدا کنم...
گفته بودم از برف بدم می اید؟ یادتان هست؟ این روزها
حتی سلیقه ام هم عوض شده است!! این روزها حتی دانه های درشت برف را که از اسمان تند تند پایین می اید عاشقانه دوست دارم....
این روزها خوشم می اید دستام را میان موهایم گم کنم و قفس ذهنم را بشکنم... بگذارم خیالات دخترانه ام ازادانه فرار کند... به هر سمتی می خواهد اوج بگیرد.. اینجا تنها سرزمینی است که من خودم هستم... خود واقعی و بکر و صادقانه ام! من هستم بدون خود سانسوری های خواسته و نا خواسته!
من این سرزمین را.. سرزمین افکارم را شدیدا دوست دارم... اینجا تنها جایی است که ازادانه دوست دارم تو را! خودم را! احساسم را!
اینجا مقابل این پنجره رو به اسمان برفی شهر من هستم و رویاهای دور و درازی که جرئت گفتنشان را ندارم! به هیچ کس حتی به تو! به تو که تکمیل کننده این رویای بکر و دخترانه هستی!
اینجا تنها سرزمینی است که کسی من را سوال پیچ نمی کند! کسی نمی پرسد از کی تو را دوست داشته ام؟ چرا تو را دوست داشته ام!؟ اصلا چرا تو را انتخاب کرده ام! اینجا سرزمینی است که حتی تو هم در ان گوینده نیستی! اینجا تو را همیشه نزدیک خودم تجسم کرده ام!
اینجا تنها جایی است که بدون خجالت و ترس های دخترانه ام(!) عمیق در چشمانت نگریسته ام! فارغ از نگاه قضاوت گر همه حتی خود تو!
اینجا تنها نقطه ایست که من بارها در خلوت خود اعتراف کرده ام چقدر تو مهم هستی! بارها لحظه های دوست داشتنی با تو بودن را... ان لحظه هایی که تو تصورش را نمی توانی بکنی چقدر برای من مهم بوده بارها در ذهنم بازسازی کرده ام!
اینجا تنها سرزمینی است که دستانت را که هرگز لمس نکرده ام!! بارها در دستانم گرفته ام! تو را کنار خودم نشانده ام! گاهی برایت چای ریخته ام! برایت از دلتنگی هایم گفته ام! برایت خندیده ام! اهنگ گذاشته ام!!
آه... چه دنیای دوست داشتنی ایست این دنیای کوچک پشت پنجره من در این روزهای برفی!
من هستم و خیال تو و دنیایی از موسیقی و خیال های شاعرانه! و هیچ کس! هیچ کس را در این سرزمین جایی نیست!!
من دستانم را میان موهای وحشی ام گم کرده ام.... قدرت نوشتنم را میان خاطرات تو گم کرده ام...
دلم را میان این شهر شلوغ.... و خودم را میان رویایی مهربان در کنار تو....
چه کسی می گوید گم شدن چیز ترسناک بدی است!؟
من گم شده ام... دستانم هم گم شده اند...حس نوشتنم هم گم شده...
در عوض رویاهایی دارم کنار تو که حتی از خود تو شیرین تر هستند...
میبینی؟ گم شدن چیز قشنگی است!
در این دنیای سرد و نامهربان اگر من کنار خیال تو گم میشوم در یک رویا
چیز قشنگی است!!!!
اه چقدر تو را دوست دارم... چقدر دوست دارم ببوسمت.....
من این تکرار را عجیب دوست دارم!!
زمستان سردی بود ان سال زمستان... ان زمستان اخر که اقا جون هنوز با ما بود... برای روزهای متمادی برف می بارید... و اقا جون مریض حال روی تختش در ان اطاق رو به حیاط خانه دراز می کشید... اتاق سرد بود ... سردتر از بقیه قسمت های خانه... دکترش گفته بود گرمای زیاد حالش را بدتر می کند برای همین در ان سرما اتاق را خیلی گرم نمی کردند... در عوض روی قامت کشیده ی اقاجون لحاف زیبایی انداخته بودند... مثل همیشه پاهایش از زیر لحاف بیرون بود... عادتش بود این گونه خوابیدن....
هوا رو به تاریکی گذاشته بود ... رفتم توی اتاقش... عادتم بود هر ساعت سری به اتاقش می زدم... خانه ارام بود... بچه ها به احترام مریض عزیز خانه در سکوت بازی می کردند... من اما خودم را از انها بزرگ تر می دانستم... قاطی شان نمی شدم... دلم ارام قرار نداشت... مرد مورد علاقه من روی ان تخت رو به حیاط خوابیده بود و من دوست داشتم دائم صدای نفس هایش را کنترل کنم... دوست داشتم دائم سری به دستان زیبایش بزنم و گهگاهی ارام رو صورت ملیحش خم شوم و ببوسمش... جوری که حتی پلک هایش تکان بخورد و به چشمان میشی زیبایش به من لبخند بزند....
دفعه ی اخر وقتی بوسیدمش چشمانش تکان خورد لبخندی زد و با لحن زیبا و ملایمش گفت: گلی من!! من همیشه گلی اش بودم اخر... با تمام دلم گفتم جانم! ارام گفت به مادرت بگو من هندوانه می خواهم...
وقتی میگفت مادر منظورش مامان جانم بود.... دویدم سمت اشپزخانه و گفتم اقاجون هندونه می خواهد... مامان گفت: به من هم گفته!! این را جوری گفت انگار نظر مامان جان را می خواست... مامان جان تند و سریع گفت: دکتر گفته هندوانه مطلقا بهش ندیم!
دایی ام نفر بعدی بود که این خواسته را شنید... احساس کردم بغض داشت وقتی به مامان جان گفت و جواب مشابهی شنید.. بعد از ان مامان... زن دایی ... و حتی خود مامان جان این جمله را شنیدند... اما عکس العمل همه یکی بود....
دفعه دوم که به اتاق رفتم اقا جان با حالت ملتمسانه ای گفت: گلی من هندوانه می خوام! کسی نمیره برام هندونه بخرد؟ من بغض کرده بودم و حرفی نداشتم به این پیر مرد دوست داشتنی که معمولا خواسته ای نداشت بزنم....
دیگر جوری شد که دلم نمی خواست توی اتاق بروم... لحن پر از خواهش اقاجون ازارم میداد... مامان جان هم یک بند جمله ی دکتر را تکرار می کرد... من در عالم بچگی خودم احساس کردم دکتر دیوانه چطور می تواند بگوید به اقاجون هندوانه ندهیم وقتی انقدر دلش می خواهد....
غروب بدی بود ان غروب که اقاجون یک بند خواسته اش را تکرار می کرد.... دایی ام بغض کرده با مامان جان جدل میکرد... مادرم سعی داشت راضی کند مادرش را... و من با حرص لبهایم را می جویدم.... پدرم که در را زد انها را رها کردم و به سمتش دویدم مطمئن بودم او می تواند راه حلی برای این قضیه پیدا کند.... پدرم بود اخر... مرد قدرتمند ذهن من!!! تند تند برایش جریان را گفتم ان هم با صدایی که از شدت بغض می لرزید... چونه ام را گرفت پرسید: چرا بغض کردی خانوووم؟ با التماس گفتم: اقاجون هندونه می خواد.... میشه یه کاری بکنی؟ با اطمینان گفت بسپار به من! و من مطمئن دستانم را دور گردنش حلقه کردم و محکم بوسیدمش!!!
از در حال که وارد شد سلام تند و سریعی به اهل خانه کرد و یکراست رفت توی اتاق اقا جون... به همان سرعت هم برگشت.... در حال بزرگ خانه جوری که مامان جان بشنود گفت: من رفتم هندونه بخرم!! مامان جان تذکر داد: امیر اقا دکتر گفته براش خوب نیست! دایی سعی کرد باز مادرش را قانع کند... پدرم هم... سرانجام وقتی حرفشان اثر نکرد پدرم محکم گفت: من کاری به کار دکتر و شما ندارم! قاطعانه گفت: حاجی ازم خواسته من نمی تونم بهش نه بگم! من میرم هندوانه بخرم!! بعد لبخندی به من زد و من برایش بوسه ای در هوا فرستادم!! بعد هم دویدم توی اتاق پیرمرد مهربانم... دستش را گرفتم و با هیجان تمام گفتم اقاجون من به بابا امیر گفتم! بابا رفت هندونه بخره یک کم صبر کنین الان میاد!! اقاجون دستش را بلند کرد من را چسباند به سینه اش و سرم را بوسید... زیر گوشم ارام گفت: گلی من!
ان شب اخرش پدرم با هندوانه بزرگی برگشت... چشمان مریض ما برقی زد دیدنی... خودم دستش را گرفتم تا حال خانه با هیجان اوردمش... بچه ها همه با افتخار به پدرم نگاه می کردند.. حتی دایی ام هم!
مامان جان کماکان غر غر می کرد اما کسی گوشش بدهکار نبود همه دور میز کوچک جلوی اقاجون حلقه زده بودند و مامان با زیبایی خاصی هندوانه را برید... من دست اقاق جان را فشار دادم... هندوانه که پاره شد بچه ها با هیجان نگاهی به اقاجون کردند... گل هندوانه را پدرم گذاشت توی بشقاب و سهیل به احترام چنگالی به اقاجون داد.... همه نگاهش می کردیم... همان تکه کوچک را با ارامش خورد و لبخند عمیقی زد... دست پدرم را به گرمی فشرد و لبخند زیبایی به نوه هایش انداخت....
ان شب سرد برفی... فقط خدا می داند ما با چه هیجانی هندوانه خوردیم.... اقاجان همان تکه کوچک را که خورد عقب نشینی کرد اما ما همه دورش با لبخند هندوانه را تمام کردیم.... ان هندوانه شیرین ترین هندوانه ای بود که ما خوردیم... انشب حال اقاجون بدتر نشد... برای ما ارام ارام حرف هم زد و وقتی اخر شب توی تخت خوابش نشست و من بوسیدمش او هم مرا بوسید... به من نگاه زیبایی کرد و گفت مرسی گلیه!!! می دونم کار تو بود!!!
دیشب بعد از مدت ها... هزاران کیلومتر دورتر از خاکی که جسم نازنین مرد مهربان مرا در اغوش کشید... محبت دوست عزیزی من را به ان شب سرد زمستانی پرتاب کرد... هیچ کس نفهمید وقتی هندوانه را دیشب قاچ می زدم چه بغض بزرگی را به سختی فرو دادم...
به نظرم گاه در زندگی یک هندوانه می تواند نشانه ی ساده ای باشد برای پی بردن به محبت صادقانه ادمها! مثل هندوانه پدرم در ان شب سرد برفی! مثل هندوانه دوستم در این زمستان نه چندان سرد انگلیس!
به نظرم برای اثبات محبت های صادقانه زندگی هیچوقت لازم نیست دنبال نشانه های عجیب و غریب بین ادمها بگردیم! گاهی ساده ترین چیزهای زندگی مثل طعم شیرین یک هندوانه می توانند محبت ادمها را زیباترین و عمیق تر به تصویر بکشد...
دوشادوش دوستی سر بالایی ونک به میرداناد را بالا میرویم در ولیعصر... دستهایم در جبیم است و دوستم سعی می کند حرفی بزند... این را از بی قراری اش می فهمم... من در عالم خودم هستم... در ان روز بهاری در ولیعصر دوست داشتنی ام... در حالی که سرم پر است از فکر رفتن....
می گوید برایم سورپرایزی دارد.... و من در این سفر خودم را امده همه ی سورپرایزهای کوچک و بزرگ دوستانم کرده ام... در این سفر که اخرین باری است که مهمانشان هستم حداقل تا مدتی...
وارد کافه ی نیمه تاریکی میشویم با فضای چوبی از ان فضاهایی که من دوست دارم.. فکر میکنم حتما سورپرایزی که حرفش را می زد همین کافه نیمه تاریک پر ار بوی قهوه است... روبروی هم می نشینیم... قهوه که سر میزمان می اید دوستم نفس عمیقی می کشد ... قهوه ام را هم می زنم... و همانطور که سرم پایین است می گویم خوب بگو چی توی گلوت نشسته؟
نفس عمیقی می کشد و باز نمی تواند حرفش را بزند... من را همین حالتش کلافه کرده ... قصد دارم برایش بگویم بلاخره کارهای رفتنم دارد درست می شود... اما این نفس کشیدن هایش اجازه صحبت به من نمی دهد... از کافه که بیرون می زنیم می گوید بیا تا ونک باز پیاده راه برویم و سر میان خیابان ناگهان دستم را در دستش میگیرد.... من تعجب کرده ام و او خجالت زده می گوید هیچ وقت بهت گفتم چقدر دوستت دارم؟ و من سکوت می کنم و در ذهنم صدها سوال ایجاد می شود... و او سکوتم را علامت شرم دخترانه ام می داند... سریع ادامه می دهد من دوست دارم برای من باشی... و من باز هم سکوت میکنم... ادامه می دهد فکر میکنم سنم برای ازدواج خوبه... تو هم که درست تمام شده... با صدای مطمئنی می پرسد: باران! می ذاری جور دیگری به قضیه نگاه کنیم!!؟ و من کماکان سکوت میکنم...
تند تند می گوید ببین من به خانواده ام گفتم... خودت که بهتر میدونی مامان چقدر دوستت داره همه کارها سریع انجام میشه.... بعد با سرخوشی می گوید عروسی پسر خاله ام بهترن عروسی بود که تا بحال رفته ام... می دونی باران دوست دارم مال من و تو از مال پسر خاله ام هم بهتر باشد...
و من باز هم ساکت نشسته ام .... در ذهنم دنبال جوابی می گردم برای این همه اشتیاق می دانم تمام این سکوت را پای رضایت و شرم دخترانه ام گذاشته... من اما سکوتم نشانه ی نا رضایتی است... من پای ماندن ندارم این روزها... دوست دارم بگویم من قصد رفتن دارم.... دوست دارم بگویم این روزها خوشحالم که پذیرش گرفته ام... دوست دارم بگویم او برای من دوست خوبی است... دوست دارم بگویم مرد ایده الی است اما... مرد من نیست... اما سکوت کرده ام و دوست دارم جوبی بدهم که احساسات این دوست حساسم خدشه دار نشود...
تند تند تند راجع به عروسی می گوید... راجه به خانه مشترک... راجع به.... و من دوست دارم گوش هایم را بگیرم... چرا من؟ چرا او؟ چرا و چرا؟
ناگهانی در وسط ان خیابان شلوغ دستم را از دستش بیرون می کشم : می گویم من پای رفتن دارم... می گوید یکسال زمان زیادی نیست صبر میکند... می گویم من تکلیف زندگی ام مشخص نیست باز اصرار می کند من صبر میکنم....
و میگویم و جوابم یکی است: من صبر میکنم....
توضیح می دهم... دلیل می اورم ... سکوت میکنم .... ناگهان چشمهایش پر از اشک میشود....
و من می دوم تمام خیابان شلوغ را تا این مرکز شهر سرد می دوم...
امروز در این شهر سرد با شنیدن این اهنگ یاد نگاه عاشقش افتاده ام.... نمی دانم این روزها با کسی است یا نه؟ می دانم کار درستی کردم که نه گفتم... می دانم با هم نبودن ما خوشبختی بیشتری به ارمغان اورد... اما امروز ناگهان یاد نگاه پر از اشکش افتاده ام.... کاش دختری را این روزها دوست داشته باشد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز **** تقویم به گور پدرش می خندد